Formulization
Posted on August 27, 2008 - Filed Under Persian, Poems | 5 Comments
از پلکانی از کلمه پایین می افتد
قدیسی از شعر
تا بدکاره ای زیر بازوانش را بگیرد
عشقبازی می کنند
تا انفجار پلکان
این آغاز ِ چنین شدن است.
این:
سکوت
Posted on August 22, 2008 - Filed Under Persian, Poems | Leave a Comment
این دست ها که در سینه ابر کاشته ام
کفاره شعر است
و این کوه بزرگ
حباب خون
رگ هایم کلمه
نفسم باد
عشقم تو
کلاه از کوه برمی دارم
غروب می شود.
چراغ جادو
Posted on March 15, 2008 - Filed Under Persian, Poems | 1 Comment
تا لهیب آرزو
غولی در خود پرورده ام
می خندد و بی موست؛
هر بار که بیرون می رود - نه، می آید؛
هزار سال گم می شوم
در غار افلاطونی ام
بیچاره علاء الدین
با والت دیسنی اش
آینده
Posted on March 13, 2008 - Filed Under Persian, Poems | Leave a Comment
درنگ تا ابدیت امتداد داشت.
آنجا
قرار عزیمت چنین بود:
از زهدان به کلمه
از کلمه به زهدان
فرصت
شعر بود
اینجا،
آنسوی معجزه،
فرصتیم؛
درنگی تا سکوت
از ابدیت
شرم
Posted on March 1, 2008 - Filed Under Persian, Poems | Leave a Comment
ابلیسی در آغاز ام
اخلاق وسوسه ایست
به خاک نگاه کن
ابراهیم!
هزاران گوسفند و
کدام اسماعیل؟
به راستی که من بیمارم
پنجره مدرسه پرده ای از ستاره ها دارد.
هديه
Posted on February 23, 2008 - Filed Under Persian, Poems | Leave a Comment
برگی می دهی
به من
تا نگیرم
تا باد
که بی صداست
در گوشِ کرِ پراز فریادِ من
برگی می گیرم
از تو
تا ندهی
تا شعر
که جان است
در چشمِ بازِ پر از مرگِ خورشید
تا
ما
Posted on February 15, 2008 - Filed Under Persian | Leave a Comment
کارمان این بود: تکه ها را می چسباندیم. گاهی به هم، گاهی جدا جدا. با چسباندن تکه ها خون بیرون می زد؛ باید رویش تکه ای می چسباندیم. تکه ها را که جدا جدا می چسباندیم تکه تکه می شد، در نمی آمد، اما گاهی مجبور بودیم جدا جدا بچسبانیم، چون تکه نداشتیم. یک تکه در آوردن اش سخت و ابلهانه بود. ما چیزی را پنهان نمی کردیم. آرزوی ساده دیگری داشتیم، یا شاید نمی توانستیم. برای چسباندن باید تکه تکه می کردیم. زمان تکه ها را می گسست. گفتیم: زمان تکه ها را می گسلد. خون بیرون زد. روی زمان تکه می چسباندیم. تکه های زمان فضا را می شکافت. تن مان را می برید. خون بیرون می زد. تکه های تن مان را می چسباندیم. در خون شعر شدیم. در تکه ها تن شدیم. در آغاز کلمه بود.
هشیاری ِ گناه
Posted on February 10, 2008 - Filed Under Persian, Poems | Leave a Comment
کلامی به آزرم دردی
دردی به کلام آزرمی
آزرمی به درد کلامی
باش که اکنون آلودم اش.
همراه
Posted on January 31, 2008 - Filed Under Persian, Poems | Leave a Comment
کابوسم را با تو قسمت می کنم،
عزیمت مقدس!
تنهایی عقیم ام را.
من اشک صبح ام
در ملکوت ترس
بدرود
تا گریزگاهی که نیست
عزیمت مقدس ام
بدرود
از همیشه تا هنوز.
زمان
Posted on January 22, 2008 - Filed Under Persian, Poems | Leave a Comment
با سایه ام به شکار-گاه می گریختیم.
سنگلاخ
زخم هایمان را می بوسید.
شعر در خون فواره می زد.
- من
شیفته بکارت گناهم
اسبی دارم
و دشتی
و مومی از کلمه
تا رد باد را به صورت قاتلی بچسبانم
که منم.
- من کابوس خود-آیم
سیاهم ام را به چند رنگ می خری؟
- تن-ها ترین ام!
جان دادن از جان من چه می خواهد
لابلای این صفحات سفید؟
اگر شلاقی در خور خود نباشم و مرهمی
و نه گر جلادی و گردنی
زندگی ام
چگونه پلی تواند بودن برای بر شدن
یا که بختی برای باختن
آوخ از رنج این صمیمانه ترین کابوس ام!
سالها سکوت کردیم
تا در ساعت غمگینی
نظر-بازی مان بگسست
و کسالت آغاز شد.